ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

برای کودکان گمشده ی ذهنم

 

 

 

وقتی آفتاب  مرا بغل میکند  وقتی حتی این ترانه ی کوچک جشن آفتاب میگیرد  

 

قدیمها وقتی امیر حسین  مهمان کوچک تخت بغل دستی من از سوزن بعلاوه شکل اسکالپوین می ترسید و ابروهای کوچکش را اخم میکرد  جوری که ممکن بود هر آن بزند زیر گریه یا لپ های کوچکش را از سر غرور و درد باد میکرد . من  آنپول  خالی هدیه ام را  می بخشیدم بهش .

و او آنپول را  سفت مثل یک  هدیه ی گرانبها در دستش عمود میگرفت و احساس غرور میکرد.

 بعد که تزریق خون  یا پلاسما یا  فاکتور 8  اش تمام میشد.

 بدوبدو بین تخت ها آنپول را هواپیما میکرد و غیژ از بین تخت من میگذشت.

ما با هم جشنواره ی  بازی راه می انداختیم بین تخت های  سفید  و جدی  درمانگاه خون ..

حتی با وجود صورتک  سکوت  روی دیوار که خندان به ما میگفت : ساکت باشید بچه ها !

حتی  حتی  با وجود بمب هایی که آژیر خطر بیمارستان هشدار میداد .

ما باز هم  شاد بودیم.

چرا ما اونقدر شاد بودیم؟ تو میدونی ؟

 

 

حالا گاهی دوست  دارم لی لی بین  اینهمه خاطرات قدیمی را

_ امیر حسین خب خودت که  هواپیما  شدی رفتی  به آسمان .

پس من با اینهمه آنپول خالی هدیه  چه کنم؟

 

امیر حسین 3 سال بزرگتر از من بود. بزرگتر  که شدیم  او مهندسی معدن خواند

 و *روزهای آخر به خاطر خونهای آلوده فرانسه  اید ز گرفت.

 جالب این بود که نامزد امیر حسین  یه دختر بسیار زیبای گیلانی بود .

 وقتی که رفت کوچک شده بود درست مثل 10 سالگی اش که با هم بازی میکردیم.

و عجیب این بود که تا آخرین نفس دوست داشت زندگی کند.

وقتی 28 سالش بود رفت درست همسن حالای من .

 

 

 

_امیر حسین گاهی که آفتاب مرا بغل میکند و زیر نور آفتاب زمستانی یخم بازم میشود  یاد هواپیما بازی تو

 می افتم و بی اختیار یاد قهقهه ی خنده های تو و من می خندم.

 

می خندی و باد  خنده ات را بر باد می دهد.

آرامتر بخند    میخواهم   تصویر   موهات را که باد بر باد می دهد داشته  باشم.

 

 

 

 

 

 

 

*  مگه تاریخ چه اعتباری داره؟  حافظه ی من برای  هم بازی کودکی ام بیشتر از نبودنش ه.

 

 

 

 

 

معرفی  موسیقی :  The lost children

از : Michael  Josef  Jackson

 

رنگین کمان  نور است در ذهنم وقتی شاد در ذهنم  صدای تو را برای کودکان  گمشده می شنوم.

وقتی که  تمام لباسهات تن کودکان گمشده ای شدند که به خاطر بیماری یا جنگ به  خاک سپرده شدند.

رنگین کما ن نور می بینم بین سیاه سفید  سرگیجه های پروانه ای کم خونی.

این روزها برای سلامت پوستی تو هم باید  از روح این کودکان مدد خواست.

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم