ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

کلمات بینوا غرقه ی اشکند

 

 

 نترس عزیزم .نترس  خون شاخ و دم  ندارد

 

 

 

 

 

هر دو زیر تزریق خون بودیم.

بعد از اینهمه روز قتل عام آفتاب  در گیلان. آمده بودم شهر زادگاهم پاهام را روی تخت  تکان تکا ن میدادم و جشن آفتاب میگرفتم در قلبم .همیشه معتاد نور بودم.  از بچگی تا به حال . همیشه رو به نور احساس آرامش میکردم ومیکنم.ملافه های سفید بیمارستان زیر تابش نور آفتاب  درخشان به نظر می رسیدند . همه چیز سفید قرمز بود.

حتی تلالو نور درون مردمک چشمم سفید  و قرمز بود.

چکه چکه ها را میگویم . چکه چکه های  سرخ جاری به رگهام .

 

 

 

 

قطره های خون  پیوسته و آهسته  درونم را گرم میکردند . قطره ها  می باریدند اما  بی خبر از قطره های بغضم که امان میخواستند  از دست تو .

کافی نبود که بخندی تا مطمئن بشوم تنها نیستی.

کافی نبود که کودکی کنم  که بخندانمت  و روی پوست رنگ پریده ی  صورتی  ات گل بزند  لبخند

کافی نبود گل چشمهات  نو ر ببارد به روی سرم .

 

 

می بایست بر صبر بد لجم لعنت می فرستادم   تا حرفهای تو را که آرام از زندگیت قصه میگفتی  بشنوم و همینجور ساکت  بهت تبسم کنم.

و نمیدانم چه زیر این پوست سفیدم قایم کردم  که باعث میشود که اینهمه خونسرد به نظر بیایم؟ 

 دوست داشتم  پاکت سیگار نداشته ام از توی کیفم بیرونم بکشم و  تا ته بسته را سرفه  ی دود کنم.  

 

 

 

بیمارستان امام خمینی بخش خون حالا  زیر آفتاب تنبل زمستان  گرم میشد و من دستم را  زیر تابش آفتاب میگرفتم  و به کاجهای صبور  حیاط بیمارستان خیره می شدم.

اگر بدانی چه داستانهایی  به این کاج ها گفتم باورت نمیشود.

 

 

آنژوکت  خون تو ی رگم لخته شده . پرستار   می آید   آنژوکت را از رگم بیرون میکشد . پاکت  خالی خون را نگاه میکنم اسم اهدا کننده را  توی دفتر یادداشتم مینویسم و زیر لب زمزمه میکنم  :‌ زندگی  آمین !

 

ساعت 2 شده که  از بیمارستان بیرون میزنم  . چمران را  بالا می رانم  و تمام مدت بین  انبوده ماشینهای رنگانگی که رد میکنم  به تو فکر میکنم.  به تو و تمام دوستان هموفیلم  که تاریخی  را  از روحم و رنجهای  مشترک با هم گذراندیم. تاریخی که فقط  من  و شما میتوانیم به این درد نزدیک بشویم.

بگذار این سیل خون که بر قلبم میگذرد  برای استواری تمام شما درود بفرستد.

برای زخمهای سر ریز از خون شما که می شناسم.

 

 

جای ایستی در این میانه ی  پر ترافیک نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ١ :‌  چقدر دوست داشتم هیچوقت  به  این دنیا نمی آمدم.

 شاید این حس  تجربه ی جدیده . همیشه با وجود اینکه مرگ بهم چشمک میزده  ولی  دوست داشتم زندگی کنم. حالا فکر میکنم دنیا برای  دیگرانه و انگار رفتم  تو نیمه هوشیار  و جالب اینجاست که هنوز  از زندگی کردن لذت میبرم.

 

 

پی نوشت ٢:‌ چه چیز باعث فرق  من وتو میشود ؟ اینکه خونت ظرف دو ثانیه لخته می بندد  یا اینکه   یک مادر بیشتر از  من داری ؟ اگر نه . پس چرا  دنیا شبیه  نظریه های تبعیض نژادی  با کسانیکه یه جور نقص در وجودشون دارند بازی میکنه؟

پس چرا زندگی دوستان هموفیل من پر از  زخم شماست ؟

یعنی تو  هیچوقت مریض نشدی ؟یعنی تو هیچوقت .....

 

 

 

 پی نوشت ٣:  این  نوشته برای مدتها پیش قبل است .

عنوان این پست  از  شعری است از یانیس ریتوس

 

 

 

 

 پی نوشت پی نوشت ٢:‌ این تو  . مخاطب جامعه است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معرفی داستان کوتاه :‌ماهی و جفتش

نویسنده : ابراهیم گلستان

از  کتاب : چهل داستان کوتاه  ایرانی

از چهل نویسنده  معاصر

به کوشش  : دکتر حسن ذوالفقاری

انتشارات  : نیما

سال چاپ : 1379

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم