ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

ماکارونی عاشقانه ی تند

 

 

ماجرا از این قرار بود که ما بعد از یک پیاده روی  طولانی  تازه ساعت 10 شب گشنمون شده بود.

دست به کار تهیه ماکارونی شدیم. هر کی یه کاری میکرد. مثلا گلناز ادویه اضافه میکرد ( که طبق معمول مشت مشت ادویه می ریخت تو غذا . یعنی اصولا به استفاده از قاشق چایخوری برای ریختن ادویه  اعتقادی نداشت. شیشه ی فلفل  قرمز رو می تکوند تو ماهیتابه . ) یا یکی غذا رو بهم میزد. یکی آب گرم میکرد.

اینجوری یه ربع ساعت بعد همه چیز تموم شد.  و غذا آماده بود.

 خب بوی خیلی خوبی داشت  . همه با اشتهای تمام شروع به خوردن کردیم یه قاشق نخورده بودیم که تمام ریه هام  از تندی اش می سوخت . اینجوری با قهقهه ی خنده یه قاشق ماکارونی : به عبارت دیگه فلفل قرمز میخوردیم+ یه قلوپ آب + یه قاشق ماست  .

تا اینکه حامد  : دوست گلناز  فلک بخت برگشته  زنگ زد.  یک سال بود که  خودش و دوستاش خواهش میکردند که  دخترا  برا ما غذا  درست کنید. خودمون مواد اولیه اش رو براتون تهیه میکنیم. شما فقط بپزید ما بلد نیستیم. این یه سال ما هیچ اعتنایی نکردیم.

اما خب الان وقت خوبی  بود. حامد و دوستاش  نزدیک خونه ی ما بودند .

 گلناز گفت گشنه تون نیست؟ما غذا درست کردیم.

اون بیچاره گفت:  راستش رو بگو چه کلکی  زدید؟

و گلناز خیلی معصومانه جواب داد هیچی ! فاطمه غذا رو درست کرده. همین که گفت فاطمه اون بنده خدا مطمئن شد  لابداگه مغز وانصافی  در اون خونه  وجود داشت مال فاطمه بودیا مطمئن شاید  مطمئن شد که لابد  توش مرگ موش نریختیم .

اومدند در در خونه غذا رو گرفتند بردند.

 

 

این بود که از خنده دولا دولا راه می رفتیم و منتظر تلافی بودیم. مثلا اینکه یه نارنجک به پنجره  خونمون برای تلافی شلیک بشه.  

 

45 دقیق گذشت  .  حامد زنگ زد تشکر کرد و گفت ظرف غذای خالی  جلوی در خونه است

ما پاورچین  پاورچین  نزدیک ظرف غذا شدیم.  یکی مون هم  کشیک داد که کسی اون دور و بر نباشه.

 

ظرف رو برداشتیم.  دیدیدم یه دسته گل  از گلهای  رز کنار استخر  لاهیجان چیده بودند خیلی قشنگ مرتبش کرده بودند و با کیسه فریزی  که توش  ظرف ماکارونی ر و گذاشته بودیم   بسته بودندنش .

تا به حال  گلهایی  به اون قشنگی ندیده بودم. ساعت 12 شب چطور   این گلها رو از پارک چیده بودند خدا داند؟

منتظر تلافی بودیم. اما بیشتر  شرمنده بودیم و شگفت زده  .

 

 

 هر  روز بهش میگفتم باور کن گلناز این پسره دیوانه دوستت داره. باور نمیکرد.  حالا  یک نگاه به من میکرد یک نگاه به دسته گل ساده ی سفید صورتی و یک نگاه  از  تعجب به اشک چشمهاش . آخرش اضافه کرد:‌ دفعه بعد بیشتر فلفل میریزم.

 

 بگذریم که تا دو روز معده درد داشتیم از اون یه مشت فلفل اما هیچوقت این خاطره یادم نمیره.

 

  

 

معرفی کتاب :  بهترین داستانهای کوتاه آنتون پاولوویچ چخوف

ترجمه : احمد گلشیری

انتشارات : نگاه 

سال چاپ : ١٣٨۶ در ۵٧٨صفحه

 

 هنوز که کادوم برای خودم تموم نشده : ) یه عالمه داستان کوتاه تو این کتاب هست.

 

 

 

  پی نوشت 1 :پسرم  هر موقع  دانشجوی شهرستان شدی  به دخترا هیچ اعتماد نکن!

پی نوشت 2 :  بچه  جان  گل   از پارک نکن!

پی نوشت 3 :  تا حال از خاطرات دانشجویی  چیزی ننوشته بودم.  گفتم بد نیست فضای ارماییل رو عوض کنم.بازم مینویسم این دفعه از گروه  مترجمی : )

  

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم