ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

تمام روزهای بدون تو

 

 

 

 

 

 

 

 

توی خونم این روزها  نوسان گلبول سفید قرمز به نفس  نفس افتاده .

مثل وقتی بدوبدو میکنم  به شماره می افتند .

من فکر میکنم کسانیکه خون توی رگهاشان بیشتر از  9  است و لپهاشان بدون روژگونه سرخ   است چقدر زیباترند .

من فکر میکنم کسانیکه سربازهای ایمنی وجودشان گلبولهای سفید  خونشان  از 2  واحد بیشتر  است دیگر اینقدر رنگ پریده به نظر نمی رسند .

وقتی سرگیجه های پروانه ای  آسمان را سیاه سفید میکند من چقدر دلم  میخواهد برای همیشه سیاه شود.

یک خط ممتد و ایست .

آنوقت دیگر اینقدر گلبولهای قرمز و سفید خونم  را از روی برگه ی آزمایش نمی شمرم. 

 

آنوقت برج تهران برای همیشه  حتی شبها چراغهاش را خاموش میکند.

آنوقت ترافیک همت و کردستان کم تر میشود و من زودتر میرسم به خانه .

آنوقت  اینقد ر هر ماه از خون من خون نمی کشند.

آنوقت کتابهایی که دوست دارم ترجمه کنم در قالبی دیگر ترجمه میکنم.

آنوقت نگران رفتن  خواهر خانومی به خارج نیستم. 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب :  بهترین داستانهای کوتاه آنتون پاولوویچ چخوف

ترجمه : احمد گلشیری

انتشارات : نگاه 

سال چاپ : ١٣٨۶

 

 

 

برای خودم جایزه خریدم : )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت١:‌خطوط صورتت بیشتر  چروک برداشته پدر . حالا زخمهای روی صورتت  چقدر  دوست داشتنی تر شد/سمت چپ سینه ات را دوست دارم بی کم کاست / سمت چپ سینه ات که زیر عمل رفته /به من بگو واقعا قلبت  برای لحظه ای ایستاد ؟/ایستاد و نتپید؟و آنوقت من سر جلسه  امتحان بودم؟/و آنوقت من کجای این دنیای بزرگ ایستاده بودم بدون اینکه بدانم  قلب پدرم برای یک لحظه ایستاده ؟/و آنوقت من حتی نمی دانستم؟

 

 

 پی نوشت ٢:‌امتحانات  به سلامتی تمام شد . عجیبه من هر وقت دلم میخواد  با 10 پاس کنم  18 19 میشم.

 

خوب میدانم قلمم این روزها کم رنگ شده  بیشتر روی مقاله های تحقیاتی کار میکنم.

 

 

 

 

 

آنوقت  روی چشمهای مادرم را میتوانم ببوسم. 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم