ارماییل
برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید
مجنونِ لیلی را صرف نظر از عشق های سر سطحی و پیام فیلم به خاطر یک دیالوگ و البته بازی حامد بهداد دوست دارم و آن وقتی است که پیرزن و پیرمرد زباله جمع کن یادجوانی ها شان می افتند و اینکه آن موقع پیر مرد گورکن بوده و میبایست 100 تا گور میکنده تا خرج عروسیشان جمع شود و اینکه آنروزها پیرزن هر روز دعا میکرده برای مرده های بیشتر و حالا بعد از اینهمه سال پیرزن دست میبرد به عینک خاکی و خاک آلودش و میگفت : خدا میدونه زندگی ای که پولش با کفن کردن صد تا آدم در بیاد بهتر از این نمیشه! ............... حالا همین حکایت آینده ی جوانان ما شده که میبایست به امید فردای هرگز بین این بل بشوی گرانی های نافرمان ِ تصاعدی و دستمزدهای ناچیز و فشارهای سیاسی اجتماعی به فکر آینده باشند اما کدام آینده ؟ انگار قلب گورکن را هر روز از خاک بیرون بیاوریم و بگوییم امروز را هم جوانی کن. این را نوشتم که نگویید بین اینهمه فشار اقتصادی از بهار و گل و بلبل حرف میزنی !! حواسم هست ،حواسم به این روزگار هست. قلب گورکنم را هر روز از خاک بیرون می آورم آرزوها را خاک نمیکنم عادتم شده ترانه خوانی از زیر خاک ! معرفی کتاب : آینه های ناگهان شاعر : قیصر امین پور نشر افق چاپ سیزدهم 1387 راستش زبان ساده و عاطفی اش را دوست دارم. بسیاری از شعرهاش ضرب المثل روزانه ما شده بی اینکه حتی بدانیم. هیچ فاصله ای بین خودش و خواننده باقی نمیگذارد. قیصر است قیصر شعر معاصر ما به شاعر درونت اجازه ی حیات بده نگو در این عصر سیمانی قلب همگی از جنس آهن شده. نگو احساساتی است و می بایست دور انداخته شود . فکر تلافی نباش . عاطفه ات را نا دیده نگیر من میدانم ذهن کودکان ایران زمین هنوز غنایی است به شاعر درونیت اجازه ی حیات بده با عاطفه ات رنگی بزن از زندگی به چهره مردمان چراغی بردار روشن در میانه بتاب با لبخند خسیس نباش . باور کن روحیه میدهد حتی به کسی که نمیشناسیش . این هم حاصل روزی که شاعر درون را با خود به خیابان برده بودم پروانه گم کرده عطر گل را در باد میدود به دنبالش امیر آباد بودم و اتوبوس ما بین ترافیک گیر کرده بود و پروانه رسید و این شعر را از آن خودش کرد :) معرفی کتاب : من پرنده کوچک و زنگوله شعر های : کانه کو میسوزو ترجمه : بهنام جاهد زاده انتشارات دیباچه روزهایی هست که کلمه ها تک تک و یک به یک،آهسته به ذهن فرو میریزند. مثل بارانی که می آید و سرانجامش زمینی ست خیس، برگهایی خیس و هوایی خیس . حضوری بی حضور اما گویا . این روزهاست که شاعر درونت شروع به حرف زدن میکند،بی وقفه و یکریز. این روزهاست که حتی مابین کار سعی میکنی قلم و کاغذ را دم دستت بگذاری تا دل مشغول و حواس پرت باران کلمات را بنویسی. اما هر چقدر هم بنویسی از آنهمه قطره ی باران، تنها آنهایی را مینویسی که از چشمت سرازیرند انگار هر چقدر هم که بنویسی باز هم حضور خیس کلمات نمیشود بی خویش میشوی و خویشی در تو نهان میشود .تمام نفست را در دست میگیرد و تا ننویسی از او خلاصی نیست. معرفی کتاب : قلبم را با قلبت میزان میکنم مجموعه ی کاریکلماتورهای پرویز شاپور انتشارات مروارید چاپ پنجم 1388 راستش مثل هایکو ذهنتان را خلاق و شاداب میکند. مخصوصا برای بچه هایی که ذهنی خلاق برای بازی با کلمات دارند شبیه هدیه است :) بعد از مدتها گاهی هنوز هم برای نوشته های قدیم ارماییل پیام خصوصی یا عمومی میرسد. امروزعزیزی برای این پست ارماییل پیام گذاشته بود بد ندیدم که یادی از آن دوران کنم: بر می گردم من یک روز از همین روزها و به طاقت صبر حیات میدهم. به شمعدانی که تازه غنچه بسته. و به یاس تنهای وجودم که تازه از هیاهوی بوران تن به در برده. بر میگردم من یک روز از همین حوالی بعید و مه اون روزها مدام میگفتم: بر میگردم . این روزها مدام میگم : دارم میرم. برگشت خوب بود یا رفتن؟ نمیدانم ولی برگشت آرامش داشت.رفتن انگار پر از سُر خوردن است. معرفی ترانه : دارم میرم از کیوسک از دستش ندید *عنوان پست از نیمای بزرگوار است . وقتی زری ِ سووشون همسرش یوسف را از دست میدهد مک ماهون به زری میگوید : گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد روئید و درختهایی در شهر تو و بسیار درختان در سرزمینت. باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟ نمیدانم چه در این چند خط کلمه نهفته که اینقدر تکان دهنده و آرامش بخش است.راستش هر وقت دوستی را در رنج ببینم و به هیچ طریقی نتوانم آرامشش کنم، کافیست که این چند خط را برایش زمزمه کنم یا پیامک کنم یا بنویسم تا اشک چشمهاش خشک شود، چشمهایش را به دور نمای فردا بدوزد و در ستاره ی مغموم چشمهاش، امید باز از دوباره بدرخشد. دو صد هزار رحمت و آمین به آفریننده اش سیمین هر چند رفته باشی هر چند این دفتر ِ بهار بی تو اردیبهشت را خوش آمد گوید باز بانوی اردیبهشت 8 اردیبهشت دنیا آمدنت برای بسیاری رحمت و آرامش است شهر آشوب را تو امید بخشایشی با دستهای قدرتمندت سووشون معرفی نمیخواهد.مثل گلستان سعدی میماند که هر کودک ایرانی بایست بخواندش ببویدش و برای روزهای مبادا در خاطرش حفظ و امانت کند پی نوشت 1: سعی میکنم از این به بعد یک نظمی به به روز شده هام ببخشم. زندگی جایگزین مرگ میشود شالیزارانی که شخم زده میشوند موراکی کی جو نمیدانم چرا روزهای اول بهار روزهای بی کلامی است و سکوت روزهای جدید سال جدید را با هایکو شروع میکنم . پیشکش شما و بهارتان مبارک هزاران گل شکفته آه اگر بهانه دهد بهار هایکو از خودم ایرانیان باستان دو گونه جشن داشتند : جشن های آب و جشن های آتش نوروز بزرگترین جشن آب محسوب میشد . آنها خانه را برای ورود فَروَهَرها، ایزدان کوچک روشنایی که نور و برکت به خانه ارمغان می آوردند ، می رفتند و میشتند و لباسی تمییز به تن میکردند تا خانه را برای ورود آنها و نیز درگذشتگان آماده سازند و از این وجه که اقتصادی مبتنی و متکی به کشاورزی و دامپروری داشتند، نوروز و فصل بهار آرزوی دیرین و هر روز آنها بود.آنقدر که حتی در باقی جشنهای بزرگ سال از جمله تیرگان،مهرگان و سِده ذکر و یاد و نشانی هم از نوروز میشد. نوروز، نورِ دیده ی ایرانیان بود، نور و دیده ی ما هم ، نوروز شما خجسته، سال و روز خوبی داشته باشید. وقتی 11 مارس 2011 اقیانوس غرید و سرزمین آفتاب تابان آفتابش را لرزانتر از آن دید بتواند مقاوتی در برابر اقیانوس کند خواهرم سراسیمه سر آمد اتاقم و گفت ژاپن لرزید ژاپن رفت زیر آب، من سراسیمه سر دویدم به سمت ان اچ کی(کانال خبری انگلیسی زبان ژاپن). چشمهام باور نمیکرد آنچه را میدید.گوشهام نمیخواست چیزی بشنود و دلم تب دار از آوار میترسید.مردمانیکه دوستشان داشتم،کشوری که عاشقش بودم زیر آب میدوید و می تپید .حتی ماشین ها و خانه ها روی آب غوطه میخوردند تنها به یک چیز باور داشتم امید و سرزمین امید میدانستم ژاپن دوباره بر خواهد خواست مغرور و بزرگ، لطیف و ظریف این روزهای مغشوشی که هیچ نمیدانم فردا بر سر ایران و بیم ها و امید های ما چه خواهد آمد، تنها هنگام بر خاستن آنچه در قلب ژاپنی ها بود یاری ام میدهد.راستش گاهی دوست دارم شبیه این زن ژاپنی باشم که تسونامی تمام زندگیش را به تخته پاره هایی ویران بدل کرده ولی باز از پیدا کردن مدرک تحصیلی دخترش شاد است و میخندد ؟ !!! دوست دارم چهره ی گرفتار و غمگین مردم ما هم قدری بخنده!عکاس ژاپنی این عکس، یاسوبوشی شیبا،جایزه ی موسسه ی ورلد پرس در شاخه ی انتخاب مردم سال 2011 را بدست آورد. خانه ام به تمامی سوخت چیزی نیست که مانع شود نظاره ی ماه را ماساهیده صبر و زیبایی ای که این هایکو دارد برای بسیاری از ما غیر قابل تصور است.اما گویی این مادر ژاپنی ثابت کرد از نسل ماساهیده است که قرن ها پیش در ژاپن میزیست یکشنبه ی پیش رو سالروز تسانومی ژاپن است . معرفی سایت : مرکز مطالعات ژاپن من ازش لذت میبرم امیدوارم شما هم مثل من بلذت ببرید. پی نوشت 1: درست روز جهانی زن یکی از بزرگترین زنان ایران و جهان را از دست دادیم : سیمین دانشور عزیز :( آخرین بار که از تو مصاحبه ای در شرق خواندم میگفتی نمیخواهی داغ ِ عزیز دیگر ببینی اما خودِ عزیزت رفتی . "سووشون" ،"جزیره ی سرگردانی" ،"ساربان سرگردان" و "کوه سرگردان" همه از آثاری بودند که به نثر راوی گونه شان عادت کرده بودم. برام قصه گویی و مادرانگی یک مادر را داشتی بی اینکه خود فرزندی داشته باشی. روحت شاد اردی بهشتی آرامِ من .هیچ وقت فراموشت نمیکنم چرا که میدانم زنده ای و زنده خواهی ماند از آن زنده ماندن های جاوادن گونه . یک چیزی زنانه از خودت باقی بگذار! یک قِسمی که تو را به زنانگیت متصل کند.یک قسمی که در درونت به زنانگیت احترام بگذارد! بخش بزرگی از وجود ما را جنسیت مان تشکیل میدهد و این برای این است که حس کنیم زنده ایم و زنده باقی میمانیم. زنانی که آنها را مرد میخوانند و هیچوقت از زیبایی و زنانگی شان تقدیر و تحسینی نمیشود همیشه در حسرت به سر میبرند درست مثل مردانی که مردانگی شان نادیده انگاشته و یا تحقیر میشود.آنها هیچوقت در درونشان خودشان را مرد یا زن نمیدانند و این جنسیتِ بین آبین که من اسمش را جنسیت خنثی گذاشتم، بسیار دردآور و زجرآور است.به ما زنان بنابر آموزه های عرفی و دینی از کودکی یاد داده شده که ویژگی های زنانه مان را جلوی چشم نگذاریم و همه چیز را بپوشانیم و همین حاصلِ زنانی قانع شد که هویت زنانه شان را مدام مخفی کردند یا از آن شرمسار شدند .کودکانِ همین نسل سوخته درست بر عکس مادران نسلی شدند که ویژگیهای زنانه شان را مثل شمشیر به اعتراض بالا بردند(که البته من از آن لذت میبرم) و جامعه از آن طرف بام سقوط کرد.نسل بین آ بینی مثل نسل من با وجودِ دوپاره یا چند پاره، مدتها طول کشید تا زنانگی شان را ترمیم و احیا کنند.حاکمان سعی کردند رنگ و زنانگی را از جامعه حذف، محدود و محصور کنند اما انگار درست بر عکس طبیعت عمل کردن دودش به چشم خودشان و همه ی ما رفت ! یک چیزی زنانه از خودت باقی بگذار، چیزی مخصوص خودت ،حتی اگر شده یک تبسم شیرین ، چیزی که از آن لذت ببری و لذت ببخشی!چرا که حیات ما به آن وابسته است.از آن شرم نکن! بی افرط یا تفریط، خیلی ساده خودت باش، زن باش! همین جا بنویسم که با مردانی که با زنان مثل جنس خنثی رفتار میکنند و یا زنانگی را تنها منحصر به رنگ چهره و اندام میدانند، میانه ی خوبی ندارم.هر چند این گیجی و اغتشاش فکری تقصیر هیچ کدام از طرفین نیست. امیدوارم جامعه به بلوغِ پذیرش و احترام به جنسیت برسد! پیش پیش روز زن 8 مارس را به شما تبریک میگویم. روز زن برای من روزی است که زنان تلاش کردند تا در جامعه جایی برای خودشان باز کنند تا لایق حقوق برابر باشند نه روز ولادت فاطمه دختر پیامبر ! معرفی کتاب : اتاقی از آن خود نویسنده : ویرجینیا وولف مترجم : صفورا نوربخش ناشر : نشر نیلوفر سال چاپ : 1385 این کتاب برای دوستانی که دوست دارند تفکر زنانه و برابری جنسیتی را بشناسند کتاب فوق العاده خوبی است .در دانشگاه های دنیا مدتها بعنوان کتاب درسی تدریس میشده . خیلی کم حجم و خیلی گویا ست و البته از دستخط پیچیده ی وولف در رمانهاش هم خبری نیست. قبلا هم معرفی اش کرده بودم. دوباره یاد آوری اش میکنم :) پی نوشت 1: مرسی اصغر فرهادی عزیز . مرسی که جایزه ات را به مردم ایران تقدیم کردی و از صلح و فرهنگ حرف زدی. گمانم چند خطی را که خواندی هیچوقت تا به آخر عمرم فراموش نکنم. چه میتواند بود ؟ نمیدانم اما از هیبت و حق شناسی اشکهای من فرو میریزند واکا از باشو شاعر ژاپنی روزهایی هست که کلی حرف داری و گوشی شنوا برای شنیدنش نمیبینی و روزهایی است که بی کلامی و لال و دیگری مدام سعی میکند بشنود.روزهایی هست که هیچ کلام و نوشته و شعری از دیگری نمیتواند گویای حال تو باشد .مدتهاست یا شاید بگویم سالهاست قید حرف زدن با دیگری را زده ام.حرف میزنم از موضوعات کلی ازکار، از وضع آب و هوا،از نوع بشر، از تعاملات مشترک یا از فصل ها که چهره عوض میکنند اما به یقین هیچکدامشان ذره ای به خودم ربط ندارند.یعنی فهمیدم که حرف زدن با دیگری بی فایده است.از تنهایی میخواهی به کسی بگویی که خودش مدتهاست خانواده دارد و طالب تنهایی؟از سرمای درون به کسی بگویی که کسی را برای حرفهای نگفته دارد؟ از رازهای آزار دهنده به کسی که تو را رسوا میکند؟ از بیماری به کسی که سالم است؟ آدمی تا خودش حسی را تجربه نکرده باشد نمیتواند با آن رابطه بگیرد .هر چقدر هم سعی به دلداری تو کنند واقعی به نظر نمیرسد.گاهی حتی خنده دار به نظر میرسد که میبینی فاصله میگیرند. البته آدمها حق دارند هر کسی مسوول کشیدن بار زندگی خودش است .نه اشتباه نکن،رفیق هیچوقت جای معشوق را نمیتواند بگیرد! معرفی کتاب : ابر شلوار پوش شاعر : ولادیمیر مایاکوفسکی ترجمه :مدیا کاشیگر نشر : مینا مایاکوفسکی برای روزهای تنهایی میتواند گزینه ی خوبی باشد . بد جور روس است و بد جور انسان گرا . معرفی ترانه : تقدیر از: شادمهر شادمهر را دوست دارم اما یا این ترانه های عاشقانه دروغند یا برای ما یا بهتر بگم من نیست. وقتی هم اسم تقدیر و صلاح و حکمت به میان بیاد بیشتر از پیش بهشون بی باور میشوم. انتظار دلداری ندارم . انتظار پیش بینی هم انتظار قضاوت هم ....مسلما شما هم حرفهای نگفته ی بسیاری دارید .هیچ کدام از ما دانای کل نیست.



| Design By : Night Melody |

