ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

از کرامات شیخ ما



از معجزات حافظۀ بنده این است که هر چی از دست خواهرک یا  پدرک قایم میکنم، دست خودم هم بهش نمی‌رسد! یعنی خودم هم گول می‌خورم! و از کرامات این حادثه این است که بعد از یک‌سال چند تا گردو در ظرف‌های مهمانی، آدامس ترایدنت در اعماق کمدم، یک شیشه روغن زیتون خالص در یکی از کمدهای فرعی آشپزخانه، یکی از کتاب‌های قدیمی خواهرک تعبیه شده در پشت کتابخانۀ خودم و تخم گل ناز در یکی از گلدان‌ها گیرم می‌آید!
و این ازکرامات شیخ ما است!
بدجنس هم خودتانید!



توفان ِ تندر ایستاده است؛
خورشید شام‌گاهی می‌درخشد
بر درختی که بر آن زنجره‌یی می‌خواند

هایکو از شیکی
ترجمه: ع .پاشایی- احمد شاملو
پاییز خوش




نویسنده : ارماییل : ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تمام نخلستان

تمام نخلستان می‌سوزد

باز خواهیم گشت

من و شکوفه‌ها

علی بیک

 

 

عکس از مردم کرمانشاه است که گل در ترکش دشمن کاشتند! شاید باید خوشحال شد که سال‌ روز شروع جنگ-به کاشتن گل در خمپاره‌هایی که سقف به سر مردم خراب کردند- ختم شده. انگار که این عکس هم عزاست و هم عروسی! غم و شادی هر دو با هم! از ویرانه‌های جنگ زندگی ساختن، از میان تیغ تیغه‌های اشک و از دست دادن زندگی ساختن، کار کسی نیست به جز زندگان؛ زندگان این روزها! یاد آنهایی که نیستند گرامی و روشن!


نویسنده : ارماییل : ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

آسمانِ بی‌عزیز



خانوادۀ پرجمعیتی نداریم. یعنی حتی در عروسیها طرف داماد یا عروس هم که باشیم تعدادمان بیش از سی چهل نفر نمی‌شویم. خانواده‌ای کوچک با هزار قطب فکری متفاوت. با اینهمه خانواده است. جمعه شب میهمانی خداحافظی یکی از این خانودۀ کوچک بود. بحث خاطرات کودکی مشترک بود و می‌دیدم که همه سعی میکنند این خانوادۀ کوچک را خوشحال کنند. همه می‌دانستیم این آخرین فرصت است برای دیدار. این آخرین در آغوش کشیدنهاست. این آخرین مرور خاطرات کودکی است. مادربزرگ آنچنان نوه را در آغوش می‌فشرد که گویی دیگر هرگز فرصت دیدنش را نخواهد داشت. شک داشت بهاری دیگر زنده بماند یا نه.
خانوادۀ پرجمعیتی نداریم با اینهمه بعد از انقلاب تب مهاجرت در همین جمع کوچک هم به شدت گرم گرفت. بعد از انقلاب حتی خانواده ما هم به طاغوتی و انقلابی بدل شد و عجیب اینکه آنها که طرفدار سرسخت پهلوی‌ها بودند رفته رفته بعد از انقلاب به طرفداران خمینی پیوستند. و بر عکس آنها که سرِ پرشور انقلابی داشتند و اسلام‌شان بسیار در خطر بود، حالا دریغ تک‌تک روزهای پهلوی‌ها را می‌خورند و امید اصلاح گذشته را دارند.

حالا این‌سو  آن‌سو بستگانی دارم که مدتهاست ندیدمشان. مدتهاست دنیای ما جدا از هم است و این تنها مسافت نیست، وقتی جغرافیا عوض می‌شود خواه نا خواه  فکر، ذهن و نوع زندگی متفاوت می‌شود. بعد از دورۀ خاتمی جوانترهای فامیل هر کدام فکر رفتن به یک گوشۀ دنیا را دارند. جوانترهایی که کودکی را با هم سپری کردیم. این روزها رفتن خواهرک که سخت درگیر مهاجرت است مرا بیشتر از همیشه نسبت به مسببین مهاجرت‌ها بیزار می‌کند. همانها که پرواز پرنده را در آسمان سنگ می‌زنند. همانها که نوع پوشش و زندگی ملت بدست آنهاست. همانها که رنگهای شاد را ممنوع می‌کنند. همانها که دور تا دور دبستانها، دانشگاهها و حتی قبرستانها دیوار بلند جنسیتی کشیدند و جامعه از درون شروع به گندیدن کرد و شاید حق با آنهاست که طاقت ساختن زندگی در این تورم و آیندۀ پاشیدۀ نسل جوان راهی به جز مهاجرت باقی نمی‌گذارد. جایی که سالها و سالها باید بدوی تا تنها یک زندگی کاملاً معمولی برای خودت دست و پا کنی که آن هم برای بعضی اصلاً  اتفاق نمی‌افتد. جایی که لبخندها هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود، جای زندگی نیست.  

با این وجود جامعۀ یخ زده بدون قطب‌های متفاوت فکری، بیشتر  یخ خواهد زد و اگر همین جور روند مهاجرت‌ها ادامه پیدا کند که می‌کند؛ ما می‌مانیم و طرفدارن سنت، عرف و مذهب. جامعه‌ای که تک قطبی شود و اکثریت با یک صدا دیگری را براند، جامعه‌ای استبداد زده است. این طور هر روز شکاف فکری بیشتر می‌شود و رویهم رفته خشم فروخوردۀ نهفته و نگفته بیشتر می‌شود. جامعۀ ما سالهاست که چند قطبی شده. تک قطبی‌هایی که هیچ صدایی نداریم به جز گاهی آه و ناله. و این شکاف به ضرر همۀ ماست. نمی‌گویم که همه مثل هم فکر کنیم اما  گوشه و کنار می‌بینم که این خشم و نیک و بد کردن که از ما بهتران آموزشش را داده‌اند، حتی به روی ما اثر گذاشته. طاقت گفتگو از میان رفته.
حالا من هم باید به این فکر عادت کنم که برای خواهرک آنسوی اقیانوسها در سرزمینی دیگر و در زیر سقفِ آسمانی دیگر، بستۀ پستی کوچک بفرستم یا آنسوی خط تلفن به خنده‌های بریده بریده‌اش در سرزمینی که دستی بر مدارا نیست، گوش کنم. حالا گویا همۀ ما درگیر این آسمان بی‌عزیزیم.


نویسنده : ارماییل : ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تو قوی‌تری از اشک‌ها!



معرفی کتاب: من کسی نیستم جز صدیی ناچیز 
بیست شعر برگزیدۀ مسابقات جهانی

ترجمه: زرین‌تاج پناهی‌نیک
نشر دنیای نو




سال 1980، یک میلیون کودک از 57 کشور دنیا در مسابقه بین‌المللی شعر کودک شرکت کردند. بیشتر اشعار در مورد صلح است. یعنی گویی اینهمه کودک سراسر دنیا به صلح فکر میکردند. حالا دارم فکر میکنم؛ بچه‌هایی هم‌سن من به آرزوشان رسیدند؟ چند نفرشان شاعر باقی ماندند؟ حالا کجای این دنیا بزرگ هستند؟ کتاب را دوست خوبم ترز برای همۀ ما هدیه گرفت. برای تمام دوستانی که دوستشان داشت. خودش میگفت حقوق یک‌ماه کارش را برای خرید این کتاب زیبا هزینه کرده. این هدیه همیشه دلگرمی من است. شاید هم این هدیه و این کتاب  دلگرمی من از وجود کودکانی که سن نمیشاسند. امروز داشتم برای کودکش یکی از ترانه‌های دلخواهش را میفرستادم و به این فکر میکردم که چند نفر از دوستان و آشنایانم همینقدر کودک‌اند؟


مارک برتولی 11 ساله از بلژیک نوشته:


موسیقی بیا!
جنگ را ویران کن،
هیاهوی آن را خاموش کن.
شعر بیا!
جنگ را ویران کن،
فریادش را خاموش کن.
ای موسیقی، ای شعر
تو،
قوی‌تری از اشک‌ها
تو قوی‌تری از  تفنگ‌ها
پس سرود بخوان!
 

 

 Field Of Innocence  را هم از Evanescence  بشنوید.



پی نوشت: 21 مرداد، کودکم، ارماییلم، هشت ساله میشود. :) دارم فکر میکنم اگر کودکی داشتم، کودکی از گوشت و پوست و استخوان؛ حالا همین حرفها را برایش میزدم؟ او چطور؟ حالا همین چیزها را میخواست؟ گویی واژه تنها دارایی ما از جهان شده. اما آیا همین واژه ها آنقدر ماندگار هستند که بمانند؟






نویسنده : ارماییل : ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

واژه‌های مهاجر




شنبه‌ها روز ویرایش صوری و زبانی است که هر دو کلاس را با تمام کلماتش دوست دارم. از علی صلح‌جوی عزیز ویرایش صوری یاد میگیریم. در هر دو بی‌دقتم، اما بسیاری از واژه‌ها در ذهنم ماندگار شده. یکی مبارزه با  ذهنیت عرب‌ستیزی در زبان و به ویژه در زبان فارسی است. یک جمله از علی صلح‌جوی عزیز همیشه در ذهنم تکرار می‌شود که همان جلسۀ اول ذهنمان را روشن کرد  و گفت: 
«کلمه‌ها هم مثل آدمها مهاجرت میکنند و شناسنامۀ جایی را می‌گیرند که مهاجرش شدند. نوع اصلی یا شکل اصلی در زبان وجود ندارد. همیشه به یاد داشته باشید کلمات هم مثل سنگهای کف رودخانه جا به جا میشوند. سیال‌اند، صیقل می‌شوند و تغییر شکل می‌یابند. به زبان تعصب نورزید.»
واژه‌های مهاجر را حالا راحت‌تر می‌پذیرم. درست مثل مرغان مهاجر ....



پوستش اینجاست
زنجره
خویش را میخواند

ماتسو باشو



نویسنده : ارماییل : ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نقاهت




پای چپم بهتر شده و کمتر تکیه می‌کند به راست. آرام آرام در حال بهبودی است. گمانم باید بسیار سپاس‌گزارش باشم که با این خونریزی  داخلی در عرض یک هفته خودش را سریع ساخت. هیچ نیروی مثبتی هم از جانب من نبود. بیشتر از کودکی وابسته نبودن به دارو است که حالا نتیجه‌اش را میبینم. دارم فکر میکنم وقتی نقاهت را می‌گذرانیم، یعنی وقتی گذشته را مرور می‌کنیم، تاریخ هم در ذهن‌مان ترمیم می‌شود؟ اصلا این خوب شدن چقدرش فیزیکی است و چقدرش ذهنی؟ بعد از ظهرهای نقاهت بعد از ظهرهای زیبای تابستانی بود که عمیق و کشدارند. ذره‌‌ ذره امواج تابان خورشید را می‌دیدم که فروکش می‌کرد و خورشید پشت درخت کاج بلند صبور کوچه محو می‌شد. من عاشق بعد از ظهرهای بلند تابستانم. اما نه می‌توانستم جایی بروم و نه با کسی حرف بزنم. این همه وقت فراغت  انگار یک پیاده‌روی مداوم ذهنی شده بود. یک جور بازپرسی درونی که کجای کارم؟ یک مرور کلی روی رابطه‌هام، روی وضعیت کاریم و اسکن مغزم برای یافتن امید. گمانم باید رابطه‌‌های یک طرفۀ زندگی‌ام را کمتر کنم. رابطه‌ای که فقط من دهنده هستم، نمی‌تواند رابطۀ خوبی باشد. نمی‌تواند انسانی باشد. اصلا به داد و ستد هم فکر نمی‌کنم. حس می‌کنم وقتی یک پای رابطه خاموش است، یعنی کل رابطه خاموش است.    

شبم آمده بود توی روزم و روزم رفته بود توی شب و بی‌خوابی میان این دو امانم را بریده بود. با اینهمه گویا دلیلش به کم‌خونی و کمبود کلسیم بر می‌گردد. کم خونی هم به کم شدن ذخیرۀ گلبولهای قرمز مرتبط است و جبرانش بیش از یک کم‌خونی معمولی زمان می‌برد.  
یادمان باشد در وهلۀ اول باید با بدن‌مان دوست باشیم. زبانش را بفهمیم، یک عمر یار ما بوده، بار ما را کشیده، باید بدانیم چه میگوید، چه میخواهد.
یک مسافرت بلند می‌خواهم جایی که زنجره‌ها همه با هم می‌خوانند و سبزیش توی چشمم فرو رود.


هایکو این هفته هم یکی از هایکوهای بینظیر باشوست. گمانم بسیار برای ما پیش آمده زنجرۀ این هایکو باشیم.


لاکِ پوکِ زنجره
خود را به تمامی خواند
و خالی کرد

هایکو از باشو
ترجمه: ع. پاشایی- کیمیه مائه‌دا

 





نویسنده : ارماییل : ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

مشتی خاک هم بر مزارم نبود، سپردند به آب، خاکستر گلهای رز



مجموعۀ درمانگاه‌های بیمارستان امام را بهم ریخته‌اند. بخش خون، بانک خون و هموفیلی هم بر باد رفته و منتقل شده به زیر زمینی گردآلود و خاک آلود. زیرزمینی که نه آسانسور دارد و نه تخت کافی برای حداقل شش هزار بیمار اختلال انعقادی خون. آن راهروی پر از مهتابی که یادگار نوزادی‌ام بود، حالا تلی خاک شده. سالن بزرگ بخش هموفیلی با آنهمه تخت سفید و خاموش هم چیزی به جز آجرهای ناپیوسته نیست. دستهای سفید دکترهای دوران کودکی‌ام دیگر نیست. بانک خون که درست کنار بخش هموفیلی بود هم آوارۀ جایی دیگر شده. جامعۀ هموفیلی شرایط ائیده‌آلی نداشت که حالا یکسال منتقل شده به زیرزمینی نمور و تنگ! تنها باید خوشحال بود که کودکان اگر فاکتوری باشند و نیاز به تزریق خون و فراورده‌های خونی نداشته باشند سر از این زیر زمین نمور در نمی‌آورند. درمانگاه کودکان خیابان زرتشت هموفیلی مختص کودکان است.

اما گویی بچه‌های بینوای دورۀ جنگ پس از آن خزان و برگریزانِ آلودگی خونی همچنان تلفات میدهند. تحریم‌ها باعث شده بیماران فاکتور 9-8 مجبور به تزریق پلاسما شوند. هر واحد فاکتور 8 یا 9 از چندین واحد خون تهیه میشود. حالا با این وجود بیماران مجبورند چند واحد پلاسما بزنند تا برای یک شب از درد راحت شوند. ولی وقتی حجم خون‌شان با تزریق چند پلاسما بالا رود، خطرات دیگری هم در کمین‌شان است. مضاف به اینکه فراورده‌های خونی به لحاظ سلامت هنوز کاملاً سلامت نیستند. چیزی که میدیم درد روز افزون بود. تنها خبر خوب راه اندازی دومین کارخانۀ فاکتور 7 دنیا در ایران است. که البته گویی استانداردهای لازم را هم دارد. هنوز نیمکت‌های بیمارستان امام پر است از مریض‌های شهرستان که روی نیمکت‌ها شب را به روز میرسانند.
روزهای خوبی نیست. انگار یک جای دورجا مانده‌ام. روزهای پر از فکرهای بی‌سرانجام. انگار ذهنم پر است از همه حادثه‌هایی که من جزئی از آنها بودم و حالا نیستند. از همۀ دوستانی که بودند و حالا نیستند. گویی تحملم نسبت به درد بسیار کم شده. میترسم از روزهایی که نباید... و نبایست ...و نخواهد...   توقعی هم از کسی برای درک شرایط ندارم. مردم ما حتی در بهترین حالت دوستان و آشنایان، آنچنان از خون می ترسند که گویی طاعون داری! میدانم این جور مواقع روشنفکری کافی نیست، باید تجربه کرده باشی.


عاشقانه یا آغشته به نفرت
به هر روی زمستانه  
سپید می‌آیند کلمات

هایکو از شوگیو تاکاها
ترجمه: سید احمد نادمی


عنوان هایکو نیست. تنها شاید کوته نوشتی کوتاه باشد!




نویسنده : ارماییل : ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

بهاری که آمد!



تنها ساکنین باغ

در این شبهای بهار
 زنجره‌گان
.


شادی جمعی دوستانه
قاه‌قاه خنده‌ها
گواهی جشن


زاغه شاد است
کودکان میدوند
از پی فرفره‌های رنگین






خرداد پرحادثه، امسال با کارناوال رنگها و شادی همراه شد. سبز، بنفش و رنگهای زیبای پرچم ایران عزیزتر از جان. مردم این روزها لباسهای شادتری انتخاب میکنند. کمی مهربانتر شدند و هر وقت صدای روحانی در تاکسی و اتوبوس پخش میشود، همه با سکوت گوش میدهند. خوشحالم که امید گم نشد. خوشحالم این روزها! البته مطالبات هم از دولت امید و تغییر فراموش نمیشود! آهسته آهسته بایست دست به تغییر بزنیم.



پی نوشت1 : اینهم هایکوهای آخر بهار! نه، نه! اول بهار!


هایکوی اول برای باغ زرتشتیان است، که مردم تا فهمیدند جشنهای ماهانه زرتشتی را برگزار میکنند کلی استقبال کردند. اما استقبال همانا و بسته شدن باغ  به دست مسلمین همانا! حالا تنها صدای زنجره‌ها ست که شبها سکوت برجها را میشکند و درختان سرشار توت وگردوی باغ پیاده‌رو  را شیرین میکند. حصارهای باغ را هر چه بلندتر گرفتند، نتوانستند صدای زنجره‌ها را از ما بدزدند!





نویسنده : ارماییل : ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

بگذار بخندم، بگذار دیوانه‌وار بسازم.




مدتهاست دلگیرتر و غمگین‌تر از آن بودم که به فکر شادی و آفریدنش بیافتم.سالهاست که به ندرت دست به آفرینشش میزنم. البته آن ارماییل گذشته مدتهاست مرده و قالب عوض کرده. اما آدم هر جوری که باشد با هر روحیه ای به امید نیازمند است و جنس این نیاز مبرم و ضروری است! با وجودیکه کودکی درونم همچنان شیطنت‌هاش را داشت، اما چاره‌ای نمیدیدم از این آفتاب مهتابِ ناپیدایِ نور و تاریکی! چاره‌ای نمیدیدم برای حماقت‌های روز افزون، انزوای هر روز بیشتر ایران،  تورم افسار گسیخته و اینهمه علامتی که میگوید ایران میشود کره شمالی دوم. از این وحشتی که گلویم را گرفته و چشمان منتظر و بازی که کورسویی نور میخواست رهایی نداشتم. نمیدانم شاید وقتی میرسیم به 30 دیگر روشنی نگاهت به فردا نیست، همین امروزت را چه نیک چه بد میسازی. با این وجود با دلتنگی، آشفتگی و تاریکی هیچ روزنی از امید سیراب نمیشود. چند هفته ایست شروع کردم کارهای خیلی خیلی کوچکی که شادم میکند را لیست کردم.

- مثلا پیاده‌روی میکنم و میگذارم سنگینی‌ای که آزارم میدهد برود یک جای دور.
- یا مدتها بود شیرینی‌پزی را کنار گذاشته بودم و فِرِ خانه جز با کیک یزدی پر نمیشد. حالا دوباره کم‌کم حوصله میگذارم کنار، وقت میگذارم کنار برای پختن شیرینی‌های کوچک. بازی با آرد، با گندم، با میوۀ ممنوعه حس خوبی بهم میبخشد.
- لبخندی که مدتها بود از لبم محو شده بود را دوباره تمرین میکنم.    
- از ژاپن میخوانم! از اسطوره‌ها و جشن‌ها و آیین‌هایشان و از تشابه گه‌گاه آیین‌های طبیعت مدارش با جشن‌ها و آیین‌های زرتشتیان شاد میشوم. جایی که زندگی سرود میخواند جایی است که با طبیعت گره میخورد.
- برای دوستانی که میدانم هایکو دوست دارند هایکو پیامک میفرستم. مخاطب این هایکوها در روزگار دانشجویی تنها ترز بانو بود که از طبیعت دوستی و بودا درک بالایی دارد، حالا این حلقه این دوستان به 5 تا رسیده. گیرم که گاهی بهم بگویند دیوانه این دیگر چیست؟ نمیدانم درست یا نادرست ظرافت و شکنندگی هایکو، کوتاهی و مانا بودنش در ذهن را برای دوام آوردن در عصر آهن لازم میدانم.
اینها را نوشتم که بگویم در جهان سومی که دلیل برای غمگینی بسیار بیشتر از شادی و شاد بودن است، اگر توانی برای ساختن شادی نداشته باشی، توانی هم برای پیمودن ادامۀ راهی که انتخاب کردی را نخواهی داشت.

بر ساحل شنهای بسیار، بر ساحل غمهای بسیار،
بگذار بخندم. بگذار دیوانه‌وار بسازم.
فراموش نکنیم که کوچک زیباست. قطره قطره شاید از نو دوباره بروییم!




نویسنده : ارماییل : ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روزهای کم حوصله





وقتی جدایی‌طلبان با دیدن احوال پریشان اقتصادی دوباره کمین گرفتند و جدایی آذربایجان از ایران را شعار میدهند. وقتی مزخرفات پور پیرا دوباره تجدید چاپ میشود و آبشخور افکار جدایی‌طلبانه ترک، کرد و بلوچ میشود. وقتی حتی فمنیستهایی مثل شادی صدر محرومیت خوزستان را دلیلی برای جدایی آن از ایرانِ به گفتۀ خودش"لعنتی"میداند. وقتی براهنی و معروفی ادبیاتی نه چندان در حد گفتگو و مناظره بکار میبرند. مقصود زمانی که نویسندگان و روشنفکرانمان پرخاشگرایانه از موضع خود دفاع میکنند، دیگر چه توقعی از مردم تا گریبان فرورفته در قرض میتوان داشت؟ در فضایی که همه فریاد میزنند هیچکس حرف دیگری را نمیشنود. راستش قبلا جوانها را برای میلی که به آزادی و زندگی داشتند، تحسین میکردم. حالا پرخاشی که عموماً گریبان جوانترها را گرفته برایم ترسناک، مخرب و ویرانگر است. یادمان باشد این چه خاک هر چه که هست به ما هستی داده. هویت و زندگی بخشیده. آنسوتر فراتر از این زمانه تنها مایۀ دلشادی دیگران خواهیم شد. تنها برچسب دو واژۀ شونیست و نژادپرست نمیشود روشنفکری. 

یاد جملۀ آسیه باکری، فرزند شهید باکری، می‌افتم که خطاب به گفتۀ طائب که میان خوزستان و سوریه، اولویت حمایت از سوریه  می‌دانست نوشته بود :
هنوز پیکر پدر و عمویم در آبهای هور است ... 
هنوز خوزستان تنها دلگرمی ماست ...
خوزستان آرامگاه پدرم است ... ‌
آقای طائب اولویت شما هرکجا باشد اولویت ما خاک ایران است...
حالا باید انگار این جملات را برای شادی صدر تکرار کرد.




نویسنده : ارماییل : ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد