صبح سرد زمستانی تازه از خواب بیدار شدم که میبینم صورتش خیس اشک است . خدایا در خواب انگار گریه میکند .ماتم میبرد یک بری مینشیم بر لبه ی تخت و نگاهش میکنم. دیشب صدای صدایی از دور به گوشم میرسیده نگو سحر بوده
نیم ساعت بعد از خواب بیدار میشود
_ بیدار شدی موشی ؟
آره
_ چرا گریه میکردی ؟
_ دیشب تو خواب تا خود صبح هزار دفعه دارم زدند . اول هم سلولی ام رو بردند . من هر چی گریه کردم هرچی فریاد زدم به حرفم گوش ندادند تا به زیر به چوبه ی دار میرسیدم از خواب میپریدم.
لال میشوم نمیدانم چه بگویم . میدانم اجازه ی اظهار نظر را ندارم. این بچه صحنه هایی تجربه کرده که من حتی به خواب هم ندیدمش ..فقط میتوانم خوب گوش دهم ... یا شاید حواسش را به زندگی پرت کنم ...
_پاشو موشی پاشو. تمام اون روزا تمام شده . فردا" میکروب خاک" داری . پاشو واحد سنگینه . تمام شده فکرشو نکن .پاشو صبحانه برات آماده کنم.
پنجره ی آشپزخانه ی کوچکم از بخار کتری مه بسته . و نور سفید برف از پنجره نفوذ میکند .لاهیجان اولین برفش را تجربه میکند . دانه های نرم برف با باران میبارد . زمهریر سرماست . به بیرون از پنجره نگاه میکنم. دیروز من و عزیزم بعد از برگشت امتحان سه پیاز زنبق شیراز در باغچه ی پشت خانه ی کوچکمان کاشتیم . و روی برگهاشان را پلاستیک کشیدیم تا بهار یخ نبندند .
دو استکان چای گرم میریزم . بخار از استکان بلند میشود .
_به زنبق ها نگاه میکند و زمزمه میکند:فردا که باهار بیاد .
این پیاز غرق گل میشود .
سر به زیر میاندازم و تو همه شون رو میبینی ...
.........
حالا که دوباره زمهریر سرماست . و لاهیجان دومین برفش را تجربه میکند . برای سحر یک هفته زندان بریدند . برای جشن 22 خمینی شان تمام آزاد شدگان را دوباره احضار کردند و از 20 بهمن تا 27 بهمن جمع میکنند تا دوباره به تظاهرات نروند .
نمیدانم وقتی خبر را با اس ام اس بهم میدهد چه کنم. تنها راه دوباره درخواست دعا است از تمام دوستان خوش قلبم.
خدایا یعنی چه میشود ؟ چه بر سر روان ما آوردند ؟ چه بر سر جوانان می آید فردا و فرداها ....من به سحر قول دادم که این پیازهای زنبق شیراز که غرق گل شدند را در اریبهشت میبیند .
حالا میترسم از شکنجه ها یی که قرار است این یک هفته برایشان ترتیب بدهند . بار قبل امیدی به زندگی در وجودش بود . اینبار چه خواهد شد ؟ چه خواهد گذشت ؟
تنها یاس های خوشه ای
سر به زیر افکنده اند
به هنگام وداع
اتسوجین
معرفی داستان کوتاه : معلم ادبیات
نویسنده : آنتوان چخوف
مترجم : احمد گلشیری
انتشارات : نگاه
از کتابی به نام : بهترین داستان های کوتاه
سال چاپ: 1386
پی نوشت 1 : هر روز منتظر خبر یک بازداشت یا محاکمه یا اعدام یا شکنجه .. . نمیدانم واقعا راهی و جایی برای زندگی باقی مانده ؟ هر روز اضطراب بردن عزیزی . هر روز پرپر شدن رفیقی .انگار اینبار تنها دعایم این شده : ایکاش هیچوقت در ایران به دنیا نمی آمدیم.
نظرات ()
در خانه ام نشسته ام . با بخاری که از گرمای مطبوع آتش بر پنجره ام نشسته . بر تنم لباسی است برازنده که گرمم میکند و حفظم میکند از سرمای بیرون. بالای سرم حباب ایست که نور به چشمم میرساند در شبهای تار . به زیر پام فرشی است که از سرمای موزاییک حفظم کند . نشسته ام و به ترجمه های انفرادی بچه ها ی سوسول مترجمی میرسم. یک قلم یک پاک کن فرهنگ لغت و ورقه ای سفید باید تا سه شنبه 12 صفحه را برسانم بدست صاحبش . میدانم با روزی 7 ساعت کار شاید بتوانم تا سه شنبه آماده اش کنم. این 12 صفحه رو این دانشجوی محترم می بایست در طول یک ترم بدست استادش میداد! حالا من در طول یک هفته باید بهش برسانم.
اتاق گرم است اما سر انگشتهام از سرمایی درونی سرد و مضطرب .سخت کار میکنم تا به یاد نیاورم دانشجوهایی هم سن من این روزها در زندان شکنجه میشوند بدست حکومت فاشیستی اسلامی .خودم را مشغول میکنم اما رودی ناله کنان از میان قلبم و دستهام مویه میکند . وای بر من ننگ بر من
میگفت روز عاشوارا فقط جوانان با سنگ میزدند به میله های واسط خط واحد . تلویزیون فاشیستی ما گزارش داد کف و دست و سوت میزدند . میگفت شعار های حکومتی میدادیم . توهینی به حسین در کار نبود . تلویزیون حکومتی ما گزارش داد سران فتنه میخواهند دین مردم را بدزدند . میگفت اگر اشک آور نمیزدند ما هیچوقت آتش روشن نمیکردیم. تخریب اموال قصد عموم نبود .
میگفت یکهو دیدیم سربازان تنومند عرب آمدند . عربی حرف میزدند جثه و برخوردشان هم همه چهره ها پوشیده . میگفت هر چقدر چنگ زدم به زمین کشان کشان از روی آسفالت کشیدندنم و بردند .
و این تازه آغاز ماجرا بود برای ما که دوستش داشتیم . عزیز من بود عزیز ما بود .
خواهرش به تنها کسی که ماجرا را خبر داد من بودم. من درگیر ترجمه هام بودم. نمیدانم آن دو هفته ای که در بازداشتگاه بود چه به روز من وخانواده اش گذشت . به دوستان سپردم دعا کنند . میدانستم حکم خیلی از بچه هایی که عاشورا گرفتند را اعدام اعلام میکنند. هر روز دعا هر روز اشک جمع شده در چشمم. به سختی کار میکردم تا به یاد نیارورم به سر عزیزم و عزیزانم چه می آید . چاره ای نداشتم تنها سلاحم این بود .
عزیز ما بود عزیز من بود . باهوش و با استعداد . فوق میخواند .
با پارتی آزاد شد . وقتی خانواده ی آوردندنش بیرون . دو روز در کما بود. از ترس ماجرایی که برای ترانه موسوی پیش آمد نبردنش بیمارستان میدانستند ممکن است از بیمارستان دوباره ببرندنش. در خانه دکتر آوردند سرش .در بازداشتگاه . میگفت با چشم بند چشم های ما را بستند و به بازداشتگاهی خارج از شهر بردند. 4 روز نه غذا بهشان دادند و نه آب . سربازها همه عرب بودند تنومند و قوی هیکل . عرب انتخاب کردند تا نه زندانیان حرفشان را بفهمند و نه آنها حرف فارس ها را .برای هر کسی فقط به اندازه ی یک زانوی جمع شده جا بوود 136. نفر آدم در یک اطاق 9 متری . یک هفته بعد از آزادی فقط میردیمش فیزیوتراپی . مفصل هاش داشت از دست میرفت . روز سوم از هوش رفت و کما شروع شد . از شوک عصبی بعد از ماجرا بود . بعد از یک هفته میتوانست غذا بخورد . وقتی رسید گیلان پیش من برای امتحانات پایان ترم سنگش سفید شده و لبخند همیشگی لب هاش مهو شده بود .
آزادیش برام مهم بود سعی میکردم تا هر کاری کنم تا خوشحال شود. تا دوباره لبخند را به روی لب هاش ببینم. و انگار که تا حدی موفق بودم. اینجا پیش گاهی از آن روزهای سیاه حرف میزد . و کمی حالش بهتر میشد . کودکی میکردم تا بخندد . میدانستم توانش را دارم که دوباره خوشحالش کنم. خوشحال بودیم . با تمام سختی ای که کشیده بود شب و روز درس میخواند برای امتحانات .
تا اینکه دیروز که امتحاناتمان تمام شد گویا احضاریه ی دادگاه براش آمده که روز 20 بهمن باید تهران باشد . بعد از این اعدامهای اخیر و 29 اعدامی که در فهرست دارند . مو به تنم ما سیخ شد. خدایا یعنی چه کارش دارند . اینها که حکم بیگناهیش را داده بودند . خدایا رحمی فقط 25 سالش است.
جوانی نکردیم . تا 9 سالگی من یکی که در جنگ گذشت . تا 9 سالگی فکر میکردم همه جای دنیا جنگ است . هر روز بگیر بگیر هر روز آزادی های محدود تر . و حالا که قتل عام علنی شده . قتل عام جوانان . هر چه فکر میکنم نمی فهمم چرا مردم ما در قرن 21 انقلاب دینی کردند که برگردند به قرون وسطی . همه جای دنیا انقلاب رو به جلو میکنند ما برگشتیم به قرن 14 . و بعد جنگ با آن هزینه های سر سام آورش تحمیل شد و بعد یکی بعد از دیگری سر چاههای نفت و میادین گاز و نفت باز شد . و حالا با این ثروت و عظمت 30 میلیون نفر از طرح هدفمند کردن یارانه ها حذف شدند . یعنی از این به بعد چیزی بهشان تعلق نمیگیرد . این آدمک ها نخ شان از کجا تکان میخورد ؟ این کاردینالهای روحانی نما . با سلاح مذهب چه به سر این مردم آوردند ؟ با حکومت خرافه چجور مردم را روبه روی هم قراردادید ؟ این که بیشتر شبیه حکومتهای کمونیستی شده . جدا کردن مردم طبقه بندی کردن مردم. جیره خوار کردن مردم. و حالا که دوباره میخواهند مهره ها را تکان بدهند جوانان ما باید قتل عام شوند ؟
معرفی موسیقی : Silent warrior
از گروه : Enigma
Long ago, for many years
White men came in the name of GOD
They took their land, they took their lives
A new age has just begun
They lost their GODS, they lost their smile
they cried for help for the last time.
Liberty was turning into chains
But all the white men said
That's the cross of changes
In the name of GOD - The fight for gold
These were the changes.
Tell me - is it right - In the name of GOD
These kind of changes ?
They tried to fight for liberty
Without a chance in hell, they gave up.
White men won in the name of GOD
With the cross as alibi
There's no GOD who ever tried
To change the world in this way.
For the ones who abuse His name
There'll be no chance to escape
On judgement day
تمام توضیحات در متن این ترانه موجوده
پی نوشت 1 : سلینجر دوست داشتنی شب چهارشنبه مارو ترک کرد.کتاب ناتور دشت ش با ترجمه ی زیبای بهمن فرزانه رو بسیاری از جوانهای نسل من و نسل قبل از من از یاد نمیبرند. فرانی و زویی اش به دستم نرسید ولی او رو به خاطر شباهتی که با چوبک داشت بسیار دوست داشتم. روحت شاد .
پی نوشت 2 : دوست من فقط دو هفته تو اون جهنم بود . دوهفته مداواش طول کشید به سر باقی جوانانی که اینهمه مدت گرفتند چه آوردند ؟ // عرب همیشه منفور ایرانی بود و هست . حالا بعد از این ماجرا بیشتر به فلسطین کمک کنید تا بیشتر سربازان عرب جیره خوار تو زندانهای ما جوانان رو شکنجه بدند . امام جمعه ی ارومیه هم مرقوم فرمودند : اجساد اعدام شدگان را در معبر دید مردم قرار دهید ! نمیتونم تصورش رو بکنم که یه نفر اینقدر .... باشه
نظرات ()
گفتگو در کلاس گرم است .
صدا ها اما در گوش من اول زمزمه میشود انگار چیزی ازش نمیفهمم و بعد فریاد میشود.
تا چند لحظه پیش تمام این دوستان کنارم و از بهترین دوستانم بودند حالا نمیدانم چرا فرسنگ ها راه بین من و آنها فاصله افتاده.
_ دختره شوهرش ایدز داشت . به ما هم نگفته بود
بدبخت بود گفتم پرستار بچه هام بشه . از وقتی فهمیدیم نمیدونی دنیا به رو سرمون خراب شده .
نگران آرمیترا و آبتینم هستم. مبادا ایدز رو بهش داده باشه.
_خب چه کردید ؟
_ هیچی گفتم دیگه نیاد .
خودم را پنهان میکنم بین جمع . توی صندلیم حس میکنم قلبم سنگین شده شاید هم جوی خونی از زخمی قدیمی که میشناسمش جاری شده. بله میدانم . میفهمم که باید از اول حقیقت را میگفت . اما اگر حقیقت را میگفت آیا حتی اجازه ی ورود از در وردی خانه شان را به این دختر میدادند ؟
به دخترک فکر میکنم. به آوارگی اش در این جامعه. به دستهای زحمتکشش که در بوران این قضاوت ها چجور محاسبه میشود .
به دوستان بیمار خاصم فکر میکنم . که بسیاری از خطای سازمان انتقال خون ایدز و هپاتیت گرفتند. و حتی جامعه ی پزشکی هم بهشان رحمی نکرد و همین قضاوت جامعه را میشد در کنایه ها و برخورد هاشان در یافت .
به رانده شدن خود و خانواده و بستگانشان از این جامعه که نان شب مردمانش قضاوت است و راندن.
از کلاس بیرون می زنم و قدم میزنم. هی قدم هی قدم هی قدم .قدمهایی که تمامی ندارد . فکر هایی که تمامی ندارد. استاد درس میدهد ذهن و چشم من جای دیگری جا مانده .
به غریب ظلم نکنید و به یاد آوردید خود شما نیز روزی در سرزمین مصر غریب بودید
( کتاب خروج از عهد عتیق )*
آی آدم ها آی آدم ها آی آدم ها
شما هم روزی در سرزمین مصر غریب بودید و شاید روزی در سرزمین مصر غریب بمانید !!!
* با ابنکه این جمله از کتاب مقدس را شاید سال پیش و یکبار خواندم .ولی گویا از اون وقت تا به حال مثل میخ به سرم فرو رفته .... نصیحت یکی از پیامبران بنی اسرائیل به قومش است . به گمانم یا از مزامیر داوود است یا امثال سلیمان یا از کتاب جامعه که او رو منسوب به سلیمان میدانند. ولی امشب هر چه دوباره گشتم پیداش نکردم.** بالاخره پیدا کردم : از کتاب خروج عهد عتیقه . کلام کلام موسی شبان خداست . اینهم یکی از کتابهای زیبای کتاب مقدسه . ده فرمان و قوانین یهود درش هست .
معرفی موسیقی : Avemano
از گروه Era
ترانه های گروه Era را خیلی دوست دارم. آهنگهای سبک کلیسایی که عموما به زبان لاتین ( یونانی قدیم ) میخوانند . فوق العاده آرامش بخش و تسکین دهنده هستند . این موسیقی یادگار 5 سال پیش از اولین کسی که دوستش داشتم. سالها و سالها به خودم حتی اجازه ی گوش دادنش رو نمیدادم. حتی کاستش را بخشیدم به دوستی دیگر تا هیچوقت جلوی چشمم نباشد (هیچوقت از زندگی گذشته ام چیزی ذخیره نمیکنم می بخشم به این و آن ) تا امسال که دوست دیگری در خلال آهنگ های مراقبه این را بهم داد .اولین بار و دومین بار از گوش دادنش می ترسیدم . شبیه غریبی در عشق برام بود . همینجور که این پیامبر بنی اسرائیل میگوید . حالا اما دیگرآنرا از جانب او که در گذشته از یادم نمیدانم از جانب هستی میدانم و پیام مهر هستی را قبول میکنم. پیام هستی ترس و نفرت نیست ...
من سالمم این روزها ولی درد دیگری درد من نیز هست
پی نوشت 1 : تعجب نکنید که وسط امتحانها می آیم اینجا را به روز میکنم. شب امتحانی نیستم. فقط 3 ساعت جمع بندی میکنم هر چه در طول ترم خوانده ام .... هیچوقت در طول عمرم سابقه نداشته که بیشتر از 3 ساعت درس بخوانم. روزی یک ساعت و هر روز میخوانم.
پی نوشت 2 : این سه کتابی که از عهد عتیق ذکر کردم یعنی مزامیر و امثال و جامعه به اضافه ی غزل غزلهای سلیمان را از دست ندهید .نگاه انسانی بهتون می بخشه .
نظرات ()

آسمان سیمگون که باشد یعنی همین : آفتاب است که در مه غلیظ گیلان در حال فروکش کردن است .
هر موقع این عکس برداشت خودم رو میبینم بی اختیار یاد این بیت از غزل های سعدی میافتم....
تو را تا نقره باشد می فشانم تو را تا بوسه باشد میستانم
سعدی
میتونم ساعتها و ساعتها به طبیعت خیره بشم بی اینکه تکراری درش ببینم. و این برام مدهوش کننده است...
یک کمی زنگ تفریح یک کمی صبر بر ....
معرفی موسیقی : They do'nt care about us
خواننده : مایکل جکسون
روحت امین و آروم مایکل .هنوز ترانه هات برا خیلی ها شفابخشه ...راستش رو بخوای گاهی دلم برات تنگ میشه... ولی مطمئنم نورت و روحت یه جایی امن در طبیعت ماندگار و جاویدان شده ... انوقت آروم میشم....
آدما چقدر نسبت بهت بیرحم بودند و تو با چه شفقتی جوابشون رومیدادی.... جوری که خودشون هم در نمی یافتند
آمین آمین برای روحت !
All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us
Tell me what has become of my rights
Am I invisible because you ignore me?
Your proclamation promised me free liberty, now
I'm tired of bein' the victim of shame
They're throwing me in a class with a bad name
I can't believe this is the land from which I came
You know I do really hate to say it
The government don't wanna see
But if Roosevelt was livin'
He wouldn't let this be, no, no
نظرات ()
از روزهای قهر و آتش . خشم و سرکوب . خون و کشتار . از روزهای سایه های موازی ترس بر سر مردم
از روزهای گریه برای عزیزان از دست رفته ماتم برای شکنجه ی عزیزان نیمه جان زخمی
از روزهای چشم های سرخ اشک آلود شوک زده .. از روزهای دروغ پشت سر هم دروغ
فریب بر پشته ی فریب از روزهای سایه ترس و تحدید
از روزهای تقابل به مثل از روزهای بغض گلو بسته از روزهای تحریک احساسات مذهبی مردم با دروغ .
از روزهای سنگ باران بر سر مردم بی دفاع در میدان ولیعصر و وارونه سازی ماجرا در رسانه ی عمومی
,و . از روزهای شلیک گلوله ی گاز اشک آور
. روزهای باتوم برقی بر سر زنان و نوجوانان 12-13 ساله
.روزهای جدا کردن زنان از شوهرانشان در خیابان مطهری رشت برای تسلیم
روزهای شلیک گلوله های آزمایشی برای کشتن آزمایشی انسانها ؟ !
از روزهای مضحک تیر های مضحک امداد الهی برای کشتن مردم
از روزهای تکذیب و دروغ . از روزهای وارونه سازی. سناریو نوشتن.
روزهای رسانه های یک طرفه ی حکومتی از روزهای گریه برای حسین آزاده
و زندگی با حقارت در برابر ظلم چه میتوانم بنویسم ؟
به جز اینکه از روزی میترسیدم که مردم در مقابل هم قرار بگیرند .
و اون روز تلخ و ترسناک رسیده .
با دروغهای قشنگ صدا سیمان . و با حکومت سایه و ترس ....
به دلم مانده روزی روزگاری آزادی ایران را ببینم. روزی روزگاری همه یکصدا باشیم.....
شهادت شهدای عاشورای تهران تسلیت .
سوء استفاده و جریحه دار کردن یا توهین از احساسات و اعتقادات مردم را از هر جنسی که باشد را زشت میدانم .
هر چند مطالعات اسلامی کاملی دارم اما برام مهم نیست 1400 سال پیش چه گذشته فقط عجب از جماعتی که برای حسین گریه میکنند و همین فجایع رو در کشور خودشون میبینند و ساکت میمونند . بعد سنگ حسین به سینه میزنند . برای خودتون گریه کنید نمیخواد برای شستن بی مسوولیتی تون برای شستشوی قبور برای حسین گریه کنید و راهپیمایی راه بندازیدجلوی چشم شما حسین ها به زمین می افتند .شان انسان به زمین افتاده. شان خونهایی که ریخته پایمال شده .برای پاره کردن پوستر گریه میکنید ؟ جلوی چشم خودتون در کشور خودتون خون به زمین می ریزد ساکت میمانید و پس پس عقب میروید و گردن دیگری می اندازید . تاریخ چه قشنگ تکرار میشود .
اما مثله اینکه حرفهای پریزیدنت که تابستان در زنجان گفت : من سر مخالفین را به سقف خواهم چسباند . داره قدم به قدم عملی میشه .
یه مقدار به ادبیات هر دو طرف بندازید در می یابید کی ....
معرفی کتاب : ثار الله
نویسنده : دکتر علی شریعتی
سال چاپ : 1358
شاید 17 ساله بودم که این کتاب را خواندم.از اون کتابهایی که لای کتاب جبر و هندسه تحلیلی و حسابان قایم میکردم تا مادرک نداند . از اون کتابهای کوچک کم حجمی که برای رقابت با مادرک یواشکی از کتابخانه اش بر میداشتم. مادرم بدتر از خودم کتاب خوان بود. بد تر از خودم حریص برای آموختن و تجربه کردن.در خانه ی ما همیشه چیزی برای خواندن پیدا میشد. ما رخت و لباسمان را بعد از برگشت از مدرسه در نیاورده بودیم که او شروع به توضیح هر آنچه در طول روز خوانده بود میکرد. از ناپلئون گرفته تا یلتسین از پطر کبیر گرفته تا محمد رسول خدا . از انقلاب فرانسه گرفته تا انقلاب شیلی . مادر مسلمان از دنیا رفت . و از تاریخ و تحلیل تا میتوانست خواند . دخترش حالا البته حالا مسلمان نیست . ثارالله به دید علی شریعتی همان حسین است و خون او خونی الهی . اما به گمان من این روزها خونهای بسیاری خون الهی است. ایکاش تهران بودم .... ایکاش تهران بودم . یک خروار ترجمه قبول کردم که باید بدست صاحبشان برسانم. سرعت اینترنتم شاهکار شده . برای دوستان نمی توانم کامنت بگذارم و ارماییل را با ده دقیقه تاخیر باز میکنم. تازه اگر باز شود....
ایکاش میشد گفت : تفنگت رو زمین بگذار که من بیزارم از این خونبار آتشبار کاش میشد این ترانه رو زمزمه کرد اما...کاش میشد گفت برادر کشی چه تلخ و ترسناک است اما ....
نظرات ()
یک لنگه دستکش کرمی پشمی دست بافت مادرم که تنها یادگار باقیمانده از او برام بود ,
در ارتفاع 2000 متری از جیبم پرت شد .
تمام راه کوه را برگشتم . تمام کوره راهها و راه های باریک فرعی را . بر لبه ی آب و علف
لای بوته هاو خارها و درختها را گشتم نبود که نبود .
دوباره تمام راه رفت و برگشت را گشتم اما نیافتمش . نمیدانم لای کدام بوته و خار و سنگ پنهان شده بود .
کوه از کوههای سبز گپلان بود . بین اینهمه استتار سبز گیاهان و انبوهی بوته ها دستکش پیدا نبود .
حالا هر موقع که باران می آید و شیطان کوه زیر باران و زمهریر مه فرو میرود چه شب باشد چه روز
حس میکنم جایی در کوه قلبم یا یک تکه از وجود خاکیم یا خاطراتم خیس میشود .
گل و لایی میشود . خاکی میشود فشرده میشود مچاله میشود و بادوبرف و بوران به تنش میوزد.
گویی فکرم و خاطرم جایی گیر میکند .
عاطفه ام جایی زیر باران خیس میخورد .
انصاف نیست که حتی به خواب هم نمی بینمش .
جوجگانت چشم به راه خواهند بود کاکلی در اوج آسمان جوسو
.
.
.
سالروز رفتنت 26 آذر 1376 گرامی
خدا را ! نصیحت نکنید ! یا دلیلی منطقی برام نتراشید . تمام این راههای میانبر عقلی را میدانم. باید چشیده باشی تا با رگ و پوست درکش کنی .
پی نوشت ١ : خبر مثل صاعقه به گوشم رسید. واویلا همراهش بود ....درگذشت کسی که امپراطوری دینی رو زیر سووال میبرد ... کسی که غم مردم زمانه اش رو داشت ... کسیکه عزیز مردم بود .... منتظری منتظری منتظری . ...مردم ما تو را گم کردند ...
حالا ای درخت پیر سبز بعد از تو به سر ایران چه می آید ؟
تسلیت به کساییکه ایشون رو میشناختند ...
معرفی کتاب : توفان برگ
نویسنده : گابریل گارسیا مارکز
ترجمه ی : هزمز عبدالهی
نشر البرز
چاپ سال : ١٣٧٠ در ٢٠۶ صفحه
گویی بار هفتم باشد که این کتاب را از بر میخوانم. و هنوز مثل روز اول برام جذاب است. هنوز مثل روز اول در انتظار و دلهره هاش مردد میمانم .
اولین کتاب مارکز است و به گفته ی خودش این کتابش را بیشتر از همه ی آثارش دوست دارد. خودش میگوید : توفان برگ که اولین کتابم است . به گمانم بسیاری از کارهایی که بعد از نوشتن آن کرده ام از آن مایه گرفته اند . خود انگیخته ترین کار من است. و نوشتنش برایم از همه سخت تر و تجربه ی نویسندگیم در آن زمان از همیشه کمتر بود. از ترفند های نویسندگی , ترفند های پلید نویسندگی کمتر خبر داشتم .کتابی است ناشیانه و شکننده اما در نهایت خود جوشی است و نوعی صمیمیت خاص دارد که کتابهای دیگرم از آن بویی نبرده اند . دقیقا میدانم که چجور توفان برگ از گوشه ی جگرم کنده شد و بر کاغذ نشست . البته کتابهای دیگرم هم از دلم و جانم کنده شدند اما در مورد آنها دیگر استاد کار بودم رویشان کار میکردم میپختمشان بهشان نمک فلفل میزدم
نظرات ()برای اعلام مفقودی موبایل 2 روز خریده ام به دادسرا میروم . از هزار و یک مرحله میگذرم تا پرونده ای تشکیل شود . برای یک فتوکپی برای سنجاق منگنه برای هزار چیز کوچک هزار بار از این سوی خیابان به آنسو میروم . دیدن متهمانی که دستبند به دست دارند. دیدن سرباز صفر هایی که با قلدری هر چه زورشان میرسد خود نمایی میکنند. دیدن مقامات قضائی و پرسنل دادسرا که همه انگار طلب دارند برام عجیب است.
حتی در مقام هایی بسیار پایین باید جوری رفتار کنند که همه کاره هستند.جوری که انگار منتی بر سرشان است که به مردم خدمت میکنند یا کارمندی کوچک در بخشی کوچک از شهرستانی کوچک هستند . از سرباز صفر گرفته تا سرجوخه تا مسوول ثبت یا مسوول حسابداری . عجیب است برام عجیب البته که اولین بار است پام به دادسرا باز شده و آمدم یک نامه ی درخواست کوچک بدهم . همین ! مثل یک شهروند معمولی که انتظار دارد نظام اداری و قضایی با او مثل یک شهروند رفتار کند . اما اینجا انبوه مردمی را می بینم که کوچکترین احترامی بهم نمیگذارند .
جالب اینجاست که 3 با به خاطرزن بودنم بهم گفتند دور تر بایست !
درخواست تنظیم میشود حالا باید نامه را ببرم کلانتری
موبایل را جلوی در به سرباز صفر تحویل میدهم . دوباره باید بروم کپی بگیرم . کپی های دادسرا کافی نبود حالا بایست برای کلانتری هم کپی بردارند . کپی که گرفتم دوباره به کلانتری میروم. باید بروم پیش رییس : یک اتاق سبز رنگ 6 متری که دستگاه های بیسیم و ثبت و گزارش دارد. سربازی برای درج پرونده است سروانی برای ثبت مشاهدات و دو تا درجه دار که البته یکیش رییس است.
کجا یی هستی ؟
تهرانی .اینجا دانشجو هستم.
رو به هم درجه ی خودش میکند و میگوید :فامیلای همینا بودند که شهر ( تهران ) رو به آتش کشیدند . مشکل درست کردند .
همشهریای همینها هستند که باعث میشن ما در حال آماده باش کامل باشیم.
_ زبان باز میکنم. : آقا لطفا حرف سیاسی نزنید . من داخل کلانتری هستم و هیچ مصونیت ی ندارم.
_ سرهنگ کپل میگوید : ما که چیزی نگفتیم . شما لطفا ما رو حلق آویز نکن!!!!!!!!!
توی دلم فکر میکنم کدام دار کدام طناب کدام حلق آویزی . آمده ام کلانتری یک نامه و درخواست کوچک برای سرقت موبایلم تنظیم کنم. نیامدم که حرف سیاسی بزنم. جانبداری خاصی از کسی یا حزبی کنم.
_ بعد جناب رییس ادامه میدهد : اون موسوی کره خر هم می اومد همین بود . چه فرقی میکرد .جیبش رو پر میکرد و می رفت .همه جای دنیا همینه . منافق ها . خیال کردید کاری از پیش می برید ؟ ما آگاهیم . بعد کلی حرف بار دانشجو ها و موسوی میکند .
_ دوباره زبان باز میکنم: آقا خواهش میکنم به کسی توهین نکنید . من اینجا به کسی توهین نکردم.
_سروانی که یادداشت بر میدارد میگوید : کی به شما گفت حرف بزنی خانم ؟ برو بیرون برو بیرون .کی به شما گفت اصلا بیایی داخل اتاق ؟
از اتاق بیرون می آیم . ولی بلند میگویم : اینه حرف زور . اینه زور ....
رییس بیشتر خشمگین میشود و همینجور در حال خط و نشان کشیدن به من است
چه حقارت عجیبی چه غرور اهلیلی عجیبی
سرباز ی که مسوول ثبت پرونده ام است میگوید : خانوم ناراحت نشو ما همه رو بیرون نگه میداریم.
سرهنگ کپله می آید بیرون اتاق و میگوید خانوم : اینجور جاها بهتره اظهار نظر نکنید . براتون پرونده سازی میکنند .
می گویم : منکه اولش گفتم حرف سیاسی ندارم. آمده ام کلانتری یک نامه و درخواست کوچک برای سرقت موبایلم تنظیم کنم. نیامدم که حرف سیاسی بزنم. جانبداری خاصی از کسی یا حزبی کنم.
چرا اینقدر به دانشجو ها توهین میکنید ؟ چرا ؟ مگر توی پیشانی من نوشته است که به چه کسی رای دادم ؟
مگر اقدامی عیله این نظم به اصطلاح عمومی شما کردم ؟ مگر بلبشویی را ه انداختم.
یک ربع ساعت دیگر کارهای پرونده ام تمام میشود . فردا صبح باید بروم دادگاه تا نمیدانم چی چی به این پرونده اضافه شود .
روزهای آخر پاییز از میان درختهای لخت شده با تک وتوک برگهای نارنجی زرد . با باران تگرگ مانندی که تنم را سیخ سیخ میکند میگذرم. چه حکومت فاشیستی اسلامی زیبایی . هم غم دارم هم نفرت غمگینم برای ایران .
به دانشجوهایی که این روز ها در بند هستند فکر میکنم یعنی برای آنها هم همینجور پرونده سازی کردند ؟ یعنی آنها هم به همین راحتی تحدید میشوند به همین راحتی شکنجه میشوند به همین راحتی خون به صورتشان فواره میزند به همین راحتی به آنها تجاوز میشود یا سر آخر سالها و سالها در یک اتاق انفرادی در سلولی تاریک که جای موش هاست و تبهکاران زندانی میشوند.
قسم میخورم من هیچ چیز نگفتم و اینجور با من برخورد شد. آنها که میگویند پس چه ؟
برای فرهنگی که خیلی وقت است نابود شده متاسفم . برای آدمهای حقیری که در مقام های کوچک در بخش هایی کوچک در شهرستانی کوچک هستند و هیچ فکر نمیکنند روزی روزگاری همین مقام و سمت بر عکس میشود .
حیف این جوونهایی که شکنجه میشوند حیف موسوی که به خاطر این مردم ....
نظرات ()
مسافر از غرب دور آمده شرق میانه
از خودش حرف میزند . از ایران به جا مانده از آمریکای ترک کرده یا بر عکس .چیزی از این مردم نمیداند . گاهی حتی چیزی از خودش نمیداند .کمکش میکنم تا کمی بهتر خودش را بشناسد. فیلم های خوب . موسیقی های به یاد ماندنی ایرانی . شعرهای لبریز از عاطفه ی فارسی را بعد از 12 سال که دور از ایران بوده بهش پیشنهاد میکنم.
هر چقدر بیشتر خودش را میشناسد. هر چقدر بیشتر اعتماد به نفسش را باز می یابد بیشتر دوست میدارد . ترز راست میگوید : انسانها به اندازه ی لذتی که از تو میبرند تو را دوست خواهد داشت. حقیقت تلخی است اما حقیقی .
از غرب دور آمده شرق میانه
سراغ شرقی ترین آدمی که میتواند در ایران به دنیا آمده باشد.
یک کمی گیج میشود با تعبیر های شرقی با استعاره های پنهان با نبض عاطفه و صبر شرق
...................
دلم نمانده پس این چیست هر ساعت
که در دودیده ی یاقوت بار بر گردد؟
سعدی
زمانی کسی را دوست داشتم که او به گمانم با دوست داشتن من بیگانه بود
حالا بر عکسش اتفاق افتاده .
پسرک هر چه تلاش میکند کمی دوستش داشته باشد . هر چه سعی میکند دنیا را مهمان لبخندم کند
نمیتوانم دوستش داشته باشم.
و این هر دو
به یک اندازه برام دردناک است .
چه دنیای وارونی .
برای دوست داشتن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند
شاملو
نبض دوست داشتن را گم کرده ام. اعتماد را جایی جا گذاشتم.
معرفی موسیقی : باغ اسرار
آهنگسازی و پیانو : رالف لاولند
ویولن : فیونولا شری
نشر از : موسسه ی آوای باربد
این موسیقی برای مدیتیشن شما را میبرد به دور دست ها . به سرزمین خوبها . اگر هم مراقبه نمیکنید فقط با گوش دادن کمی کمک تان میکند شهود فراموش شده تان را باز یابید . اگر هم این هر دو پیش فرض قبل به کارتان نیامد به آرامشتان کمک میکند.
پی نوشت ١ : بیشتر از همه ی روزها نگران ١۶ آذر هستم.
پی نوشت ٢: این روزها به جز سر هم بندی و بازی با کلمات و جمله ها کاری لذت بخش پیدا نمیکنم. با دستمزدهای بسیار اندک تر از آنچه فکرش را بکنید ترجمه میکنم بلکه دستم روان شود. اما گاهی همین پولهای اندک مچاله شده که باران گیلان خیسش کرده توی جیبم حس خوبی به من میدهد. ترجمه ی انفرادی بعضی بچه های سوسول مترجمی را هم قبول میکنم . بچه ها یی که نمیدانم چه منظوری از دانشگاه آمدن داشته اند ؟
نمیدانم اگر این عشق به یادگیری نبود چه میکردم.
نظرات ()
میخواهم بعد از اینهمه مدت بگویم:
روزهایی که یکدیگر را ندیدیم و نشنیدیم , بهانه نیست !
بهانه روی شاد توست که خندان بخندی .
اما چیزی درونم میگوید: همه ی این سالها رنجیده بودم.
این زخم را تسکینی نیست. برای همیشه برو
دلم میخواهد بگویم : اشکالی ندارد که اینهمه سال از من حتی خبری هم نگرفتی
اما چیزی درونم میگوید : به چه جراتی دوباره
از آدمی که امروزش را نمیشناسی بعد از 5 سال خبر میگیری؟
دلم میخواهد بگویم : چقدر تار سفید به موهات اضافه شده. چقدر بزرگ شدی
اما چیزی درونم میگوید :حیف خطوط چروکی که بر روی پیشانیم به جا ماند
حتی در گور هم نمیخواستم چهره ات را ببینم.
دلم میخواهد خندان از جا بپرم و شاد و خندان ستاره ی چشمم بخندد که :
وای چقدر خوب که اینقدر پیشرفت کردی . زندگیت به رونق افتاده
اما چیزی درونم میگوید : خوشحالم که از تو جان سالم بدر بردم. خوشحالم که مترجمی را انتخاب کردم و مترجمی هم مرا انتخاب کرد . خوشحالم فقط برای خودم خوشحالم .
دلم میخواهد بگویم: ممنون از هدیه ات
اما چیزی درونم میگوید: از تمام کادوهای والنتاین بیزارم.
دلم میخواهد کادوت را در سطل آشغال بعدی خالی کنم.
میدانی بعد از اینهمه سال عادت کردم فقط به صدای درون گوش کنم.
این یکی در درونم صدیق باقی مانده .
نمیدانم تقصیر من است یا سوز پاییز که گاهی مید مد به زخمم . بعد به خودم دلگرمی میدهم که :
حق با اشو است ارماییل : به ذهن گوش نده ذهن استدلال میکند اما به نتیجه نمیرسد ولی قلب هیچگاه استدلال نمیکند و نتیجه را میداند .
جایگاه انسانیت قلب خاموش اوست نه ذهن وراجش .
معرفی کتاب : خانه ی عروسک
نویسنده : هنریک ایبسن
ترجمه : مهدی فروغ
انتشارات : زوار
سال چاپ : 1378
خانه ی عروسک را سالها پیش خواندم . این ترم قسمت شده که متن زبان اصلی اش را بررسی کنیم برای واحد آخری ادبیات که بچه های مترجمی میخوانند.
نورای این کتاب از بسیاری جهات شبیه به ارماییل 19ساله است . شاید حتی یک دوره ی کوتاه به نام " نورا " برای دوستان کامنت گذاشتم. فکر کن نورای ساده دل و خوش قلب چند زن مثل تو زیر لایه نازک صورتشون پوست شیر قایم میکنند و روی نانخن های بلندو آسیب دیده شون لاک میزنند , روی گونه های پریده رنگشون رژ گونه میزنند . دم دستشون یه آبرنگ بزرگ از تمام رنگ ها و شادیها پنهان مکنند تا به دور از چشم دیگران غبار غمگین نگاهشون رو قایم کنند. هی از دریغ از نقاب ها .
پی نوشت 1: شرمنده از تمام دوستان. متاسفانه اینترنتم بازی در می آورد . بارها خواستم کامنت بگذارم با این سرعت فرا نور!!! نشده. ....
تنبلی این یک ماهه را جبران میکنم با پستهای پاییزی و زمستانی هر هفته ای. گاهی فکر میکنم اگر شما دوستان فکری را نداشتم چقدر برگها پریده رنگ تر بودند .
سلامتم این روزها نگران نباشید .
نظرات ()
در کل دانشجویان مترجمی ٩ واحد ادبیات فارسی میخوانند. سه واحد ادبیات ترم ١ . ساخت زبات فارسی برای ترم ٣-۴ . برررسی مقابله ای ساخت ترم ۵-۶ ( که به تفاوت های فارسی انگلیسی میپردازد) و ادبیات معاصر ایران.
دوستان قدیمی البته می شناسند که به شوق فارسی بود که انگلیسی را شروع کردم. نمیدانم این ٨ سال وقفه بین دیپلم تا کنکور کارشناسی آموخته های فارسی با من چه کرد. ولی گویا دانشجوی خود آموخته بودم.کسی نبود بگوید چه بخوان . چه نخوان. کسی واحد بندی نمیکرد. کسی مجبورم نمیکرد. نمره و معدلی نبود. هر چه بود به مبنای خواست شخصی بود.
٢ واحد ادبیات نگه داشته ام برای این اواخر کارشناسی.که هم مرهم ببخشد و هم تسکین بیاورد و هم شادی و انگیزه مابین درس های دیگر. استاد میگوید و من میدانم کجای تاریخ قدم بر میدارد. استاد میخواند و من میفهمم که کجای تاریخ جا پا میگذارد. نثر فارسی چه شد بر سر نویسنده هایمان چه آمد ؟
استاد روستایی است. هم سواد و دانسته هاش روستایی و ناب است هم صفای باطنش روستایی است و هم شوخ طبعی و نامش روستایی است . این است که این دو ساعت لذت میبرم . استاد میگوید و من میدانم کجای تاریخ قدم بر میدارد. استاد میخواند و من میفهمم که کجای تاریخ جا پا میگذارد. نثر فارسی چه شد بر سر نویسنده هایمان چه آمد ؟ کدام شعر کدام تاریخ را به یاد میآورد .
اما چیزی که عجیب نگرانم میکند اینست که نسل جوان امروز هیچ چیزی
از تاریخ و ادبیات شان به حافظه ندارند.در میان دانشجویانمان کسی فروغ نمیشناسد. کسی سهراب نمیخواند. کسی شاملو نمیگوید. کسی هدایت فکر نمیکند. کسی تاریخ ایران نمیداند.
استاد میگوید "عوامانه " دوستان با تعجب میپرسند یعنی چی ؟ استاد میگوید منشا گرفته دوستان حوصله شان سر میرود. استاد میگوید طالبوف چه کرد دهخدا چه نوشت . جمالزاده چه گفت. کسی شعری از شاملو نمیشناسد
من نمیدانم مردمی که تاریخ خودشان را نمیدانند چجور میتوانندآینده ای داشته باشند ؟ دوستان مترجمی یا ادبیاتی که از ادبیات خودشان خبری ندارند . فارسی را درست نمیدانند چجور میتوانند مترجمان خوبی بشوند؟
به گمانم این نسل با گذشته و گذشتگان و فرهنگ و زبان خودش فاصله ی بسیاری گرفته و این اعلام خطر بسیار میترساند مرا .
معرفی کتاب : کلیات سعدی
به تصحیح : محمد علی فروغی
نشر : هرمس
سال چاپ :1384

پی نوشت 1: تفنگت رو زمین بگذار.. را از وبلاگ " پدر خوانده" قرض گرفتم .گوش بدهید و از تعهد و وجدان کاری اولین خواننده تون لذت ببرید.
http://lgodfather.persiangig.com/audio/Zabane_Atash.mp3
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
نظرات ()